<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" href="/posts/rss.xsl"?>
<rss version="2.0">
<channel>

<title>https://patogh-we.loxblog.com</title>
<link>https://patogh-we.loxblog.com</link>
<description>مطالب جالب.خنده دار.مطالب فیس بوکی.خبرهای طنز داغ داغ</description>
<language>fa-ir</language>
<generator>loxblog.com</generator>
<copyright>loxblog.com</copyright>


<item>
<title>post</title>
<link>https://patogh-we.loxblog.com/post-18</link>
<guid>https://patogh-we.loxblog.com/post-18</guid>

<description><![CDATA[
این تهران تهران که میگن&nbsp;.........دقیقا کجای تبریز میشه؟؟؟؟؟
&nbsp;
پرچم آذریا بالااااست]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 00:29:03 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>post</title>
<link>https://patogh-we.loxblog.com/post-19</link>
<guid>https://patogh-we.loxblog.com/post-19</guid>

<description><![CDATA[
با مخاطب خاصم دعوام شد بهش گفتم خفه شو !!!......الان یه هفتس اس ام اس خالی میده&nbsp;]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 00:29:03 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>قبر</title>
<link>https://patogh-we.loxblog.com/قبر</link>
<guid>https://patogh-we.loxblog.com/قبر</guid>

<description><![CDATA[
ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺭﻓﺘﻢ ﺳﺮ ﻗﺒﺮ ﭘﺪﺭﺑﺰﺭﮔﻢ
ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺍﻭﻣﺪ&nbsp;..............ﺭﻭ ﻗﺒﺮ ﺑﻐﻠﻲ ﻧﺸﺴﺖ ﺑﻌﺪ
ﺑﺮﮔﺸﺖ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮔﻔﺖ ﻓﻮﺕ ﻛﺮﺩﻥ!! ؟
ﮔﻔﺘﻢ ﻧﻪ ﻓﺮﺩﺍ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﺭﻳﺎﺿﻲ ﺩﺍﺭﻩ
ﺧﻮﺩﺷﻮ ﺯﺩﻩ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺏ]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 00:29:03 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>تمساح</title>
<link>https://patogh-we.loxblog.com/تمساح</link>
<guid>https://patogh-we.loxblog.com/تمساح</guid>

<description><![CDATA[
مردی ثروتمند در خانه خود تمساح نگهداری میکرد
یک شب مهمانی گرفت و جوانها را به لب استخر برد و گفت: هرکس طول استخر را شنا کند واز بین تمساح ها جان سالم به در ببرد به او دو میلیارد 
&nbsp;
و یا دختر زیبایش را به عقدش در 
میاورد.
مرد در حال صحبت بود که جوانی به استخر پرید و شنا کرد و سالم بیرون آمد. مرد حیران مانده بود به جوان گفت دو میلیارد را میخواهی یا دخترم را؟؟
جوان گفت هیچ کدام. فقط خواستم بگم من بچه تبریزم ...........!!!
&nbsp;
ینی در این حدااااا]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 00:29:03 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>اخبار</title>
<link>https://patogh-we.loxblog.com/اخبار</link>
<guid>https://patogh-we.loxblog.com/اخبار</guid>

<description><![CDATA[
حاضرم قسم بخورم من اگه وزنه بردار بودم
&nbsp;
واسه المپیک که خبر نگارا و همسایه جمع شدن خونمون واسه
&nbsp;
دیدن مسابقه ی من ...
&nbsp;
بابام میزد یه شبکه دیگه که اخبار ببینه
:|]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 00:29:03 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>ههههههههه دیوونه</title>
<link>https://patogh-we.loxblog.com/ههههههههه-دیوونه</link>
<guid>https://patogh-we.loxblog.com/ههههههههه-دیوونه</guid>

<description><![CDATA[
بدون ادامه مطلب]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 00:29:03 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>به به چشممون روشن</title>
<link>https://patogh-we.loxblog.com/به-به-چشممون-روشن</link>
<guid>https://patogh-we.loxblog.com/به-به-چشممون-روشن</guid>

<description><![CDATA[
بدون ادامه مطلب]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 00:29:03 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>ههههههههههه اینو نگا</title>
<link>https://patogh-we.loxblog.com/ههههههههههه-اینو-نگا</link>
<guid>https://patogh-we.loxblog.com/ههههههههههه-اینو-نگا</guid>

<description><![CDATA[
بدون ادامه مطلب]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 00:29:03 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>الههههههههههههههههههی</title>
<link>https://patogh-we.loxblog.com/الههههههههههههههههههی</link>
<guid>https://patogh-we.loxblog.com/الههههههههههههههههههی</guid>

<description><![CDATA[
بدون ادامه مطلب]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 00:29:03 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>خدایا شکرت</title>
<link>https://patogh-we.loxblog.com/خدایا-شکرت-1</link>
<guid>https://patogh-we.loxblog.com/خدایا-شکرت-1</guid>

<description><![CDATA[
روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت .
ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد.پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد .
مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت و او را سرزنش کرد .
پسرک گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند .
پسرک گفت:&rdquo;اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم .
&ldquo;برای اینکه شما را متوقف کنم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم &ldquo;.
مرد بسیار متاثر شد و از پسر عذر خواهی کرد. برادر پسرک را بلند کرد و روی صندلی نشاند و سوار اتومبیل گرانقیمتش شد و به راهش ادامه داد .
در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند !
خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند .
اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم، او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب کند...]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 00:29:03 +0330</pubDate>
</item>


</channel>
</rss>

